خرید بک لینک
دست عشق از دامن دل دور باد! میتوان آیا به دل دستور داد؟ میتوان آیا به دریا حکم کرد که دلت را یادی از ساحل مباد؟ موج را آیا توان فرمود: ایست! باد را فرمود: باید ایستاد؟ آنکه دستور زبان عشق را بیگزاره در نهاد ما نهاد خوب میدانست تیغ تیز را در کف مستی نمیبایست داد موضوعات مرتبط: دلنوشته ها

برچسب: نویسنده: ابوالفضل نوروزی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 20:41

نازم آن آموزگارى را كه در یك نصف روز
دانش آموزان عالم را چنین دانا كند
ابتدا قانون آزادى نویسد در جهان
بعد از آن با خون هفتاد و دو تن امضا كند
هر كه باشد چون حسین آزاد و دیندار و شجاع
حرف باطل را نباید از كسى اصغا كند
نقد هستى داد و هستىِ جهان یكجا خرید
«عاشق آن باشد كه چون سودا كند یكجا كند»

موضوعات مرتبط: متفرقه ، دلنوشته ها ، شعر

برچسب: نویسنده: ابوالفضل نوروزی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 20:41

می گویند روزی ملاصدرا در کنار حوض پر آب مدرسه درس می داد . غفلتأ فکری به خاطرش رسید و رو به شاگردان کرد و گفت: « آیا کسی می تواند ثابت کند آنچه در این حوض است آب نیست؟»چند تن از طلاب زبر دست مدرسه با استفاده از فن جدل که در منطق ارسطو شکل خاصی از قیاس است و هدف عاجز کردن طرف مناظره یا مخاطب است نه قانع کردن او ، ثابت کردند که در آن حوض مطلقأ آب وجود ندارد و از مایعات خالی است! ملاصدرا با تبسمی رندانه مجددأ روی به طلاب کرد و گفت:« اکنون آیا کسی هست که بتواند ثابت کند در این حوض آب هست؟» یعنی مقصود این است که ثابت کند حوض خالی نیست و آنچه در آن دیده می شود آب است.شاگردان از سئوال مجدد استاد خود ملاصدرا در شگفت شده جواب دادند که با آن صغری و کبری به این نتیجه رسیدیم که در حوض آب نیست، حال نمی توان خلاف قضیه را ثابت کرد و گفت که در این حوض آب هست... فیلسوف شرق چون همه را ساکت دید سرش را بلند کرد و گفت:« ولی من با یک وسیله و عاملی قویتر از دلایل شما ثابت می کنم که در این حوض آب وجود دارد.» آن گاه در مقابل چشمان حیرت زده طلاب کف دو دست را به زیر آب حوض فرو برد و چند تا مشت آب برداشته به سر و صورت آنها پاشید . همگی برای آنکه خیس نشوند از کنار حوض دور شدند . فیلسوف عالیقدر ایران تبسمی بر لب آورد و گفت« همین احساس شما درخیس شدن بالاتر از دلیل است... » موضوعات مرتبط: داستان

برچسب: نویسنده: ابوالفضل نوروزی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 20:41

پاییز کوچک من، گنجایش هزار بهار، گنجایش هزار شکفتن داردوقتی به باغچه میxadنگرم روح عظیم «مولانا» را میxadبینم که با قبای افشان و دفتر کبیرش زیر درختxadهای گلابی قدم میxadزند و برگxadهای خشک زیر قدمxadهایش شاعر میxadشوندوقتی به باغچه میxadنگرم «بودا» حلول میxadکند در قامت تمام نیلوفرهاوقتی به باغچه میxadنگرم پاییز «نیروانا» ست پاییز نی زنی است که سحر ساده xadی نفسش را در ذرهxad های باغ دمیده است و میxadزند که سرو به رقص

برچسب: نویسنده: ابوالفضل نوروزی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 20:41

زیباترین انسانهایی که دیدمچشم رنگی ها نبودندقد بلندها نبودندلب برجسته ها نبودندمو بلندها نبودندهیچ کدام زیباترین نیستندمدلهای برندهای معروف زیباترین نیستندآنهایی که شبیه به ستارگان سینمای جهان اند زیباترین نیستندزیباترین ها فقط شبیه به حرفهایشان هستند و چقدر دوست داشتنی اند انسانهایی که شبیه به حرفهایشان هستندآنهایی که بوی انسانیت از ده متریشان به مشامت میرسدآنهایی که چایت کنارشان سرد میشود و آرامششان در وجودت رخنه میکنداگر در زندگیتان یک زیباترین دارید قدرش را بدانیدآنها بسیار اندکندبعضی ها چهره شان خیلی معمولیست اما آنچه در قسمت چپ سینه شان می تپد دل نیست، اقیانوس محبت استبعضیها تُنِ صدایشان خیلی معمولیست اما سخن که میگویند در جادوی کلامشان غرق میشویبعضیها قد و قامتشان معمولیست اما حضورشان طپش قلب می آوردبعضیها خیلی معمولی هستند اما همین معمولی بودنشان از آنها جذابیتی منحصر به فرد میسازد.“احمد شاملو”موضوعات مرتبط: دلنوشته ها

برچسب: نویسنده: ابوالفضل نوروزی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 20:41

عمر زاهد همه طى شد؛
«به تمناى بهشت»
او ندانست که در
«ترک تمناست بهشت»
این چه حرفیست که در
«عالم بالاست بهشت»
هر کجا وقت خوش افتاد
همانجاست بهشت ...!
دوزخ از تیرگی بخت درون من و توست
دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت...!

صائب تبریزی

موضوعات مرتبط: دلنوشته ها ، شعر

برچسب: نویسنده: ابوالفضل نوروزی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 20:41

هرگز حدیث حاضرِ غایب شنیده ای؟

من در میان جمع و دلم جای دیگریست...

 

برچسب: نویسنده: ابوالفضل نوروزی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 20:41

هر انسانی
که نمیتوانم دوستش بدارم
سرچشمهی اندوهیست ژرف
برای من ...

هرانسانی
که روزی دوستش داشتهام
و دیگر نمیتوانمش دوست بدارم
گامیست به سوی مرگ
برای من !

آن روز که دیگر نتوانم
کسی را دوست بدارم
خواهم مرد !

آی شمایان
که میدانید
شایستهی عشق مناید ...
مراقب باشید ، مراقب باشید
تا مرا نکشید...

موضوعات مرتبط: دلنوشته ها ، شعر

برچسب: نویسنده: ابوالفضل نوروزی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 20:41

my village
I just wish to be
less educated and more intelligent
less clever and more wise
less knowledgeable and more iocent
more of mud and less of cement
Just like my village

Indian poet: Vivek Shah

برچسب: نویسنده: ابوالفضل نوروزی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 20:41

جان جهان! دوش کجا بودهای نی غلطم، در دل ما بودهای دوش ز هجر تو جفا دیدهام ای که تو سلطان وفا بودهای آه که من دوش چه سان بودهام! آه که تو دوش کرا بودهای! رشک برم کاش قبا بودمی چونک در آغوش قبا بودهای زهره ندارم که بگویم ترا « بی من بیچاره چرا بودهای؟! » یار سبک روح! به وقت گریز تیزتر از باد صبا بودهای بیتو مرا رنج و بلا بند کرد باش که تو بنده بلا بودهای رنگ رخ خوب تو آخر گواست در حرم لطف خدا بودهای رنگ تو داری، که زرنگ جهان پاکی، و همرنگ بقا بودهای آینهٔ رنگ تو عکس کسی ست تو ز همه رنگ جدا بودهای مولوی موضوعات مرتبط: شعر

برچسب: نویسنده: ابوالفضل نوروزی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 20:41

صفحه بندی