دست عشق از دامن دل دور باد!
میتوان آیا به دل دستور داد؟
میتوان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟
موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟
آنکه دستور زبان عشق را
بیگزاره در نهاد ما نهاد
خوب میدانست تیغ تیز را
در کف مستی نمیبایست داد
موضوعات مرتبط: دلنوشته ها
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل نوروزی

نازم آن آموزگارى را كه در یك نصف روز
دانش آموزان عالم را چنین دانا كند
ابتدا قانون آزادى نویسد در جهان
بعد از آن با خون هفتاد و دو تن امضا كند
هر كه باشد چون حسین آزاد و دیندار و شجاع
حرف باطل را نباید از كسى اصغا كند
نقد هستى داد و هستىِ جهان یكجا خرید
«عاشق آن باشد كه چون سودا كند یكجا كند»

موضوعات مرتبط: متفرقه ، دلنوشته ها ، شعر
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل نوروزی
می گویند روزی ملاصدرا در کنار حوض پر آب مدرسه درس می داد . غفلتأ فکری به خاطرش رسید و رو به شاگردان کرد و گفت: « آیا کسی می تواند ثابت کند آنچه در این حوض است آب نیست؟»چند تن از طلاب زبر دست مدرسه با استفاده از فن جدل که در منطق ارسطو شکل خاصی از قیاس است و هدف عاجز کردن طرف مناظره یا مخاطب است نه قانع کردن او ، ثابت کردند که در آن حوض مطلقأ آب وجود ندارد و از مایعات خالی است!
ملاصدرا با تبسمی رندانه مجددأ روی به طلاب کرد و گفت:« اکنون آیا کسی هست که بتواند ثابت کند در این حوض آب هست؟» یعنی مقصود این است که ثابت کند حوض خالی نیست و آنچه در آن دیده می شود آب است.شاگردان از سئوال مجدد استاد خود ملاصدرا در شگفت شده جواب دادند که با آن صغری و کبری به این نتیجه رسیدیم که در حوض آب نیست، حال نمی توان خلاف قضیه را ثابت کرد و گفت که در این حوض آب هست...
فیلسوف شرق چون همه را ساکت دید سرش را بلند کرد و گفت:« ولی من با یک وسیله و عاملی قویتر از دلایل شما ثابت می کنم که در این حوض آب وجود دارد.» آن گاه در مقابل چشمان حیرت زده طلاب کف دو دست را به زیر آب حوض فرو برد و چند تا مشت آب برداشته به سر و صورت آنها پاشید . همگی برای آنکه خیس نشوند از کنار حوض دور شدند . فیلسوف عالیقدر ایران تبسمی بر لب آورد و گفت« همین احساس شما درخیس شدن بالاتر از دلیل است... »
موضوعات مرتبط: داستان
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل نوروزی
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل نوروزی
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل نوروزی
عمر زاهد همه طى شد؛
«به تمناى بهشت»
او ندانست که در
«ترک تمناست بهشت»
این چه حرفیست که در
«عالم بالاست بهشت»
هر کجا وقت خوش افتاد
همانجاست بهشت ...!
دوزخ از تیرگی بخت درون من و توست
دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت...!
صائب تبریزی
موضوعات مرتبط: دلنوشته ها ، شعر
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل نوروزی

هرگز حدیث حاضرِ غایب شنیده ای؟
من در میان جمع و دلم جای دیگریست...

برچسب:
نویسنده: ابوالفضل نوروزی

هر انسانی
که نمیتوانم دوستش بدارم
سرچشمهی اندوهیست ژرف
برای من ...
هرانسانی
که روزی دوستش داشتهام
و دیگر نمیتوانمش دوست بدارم
گامیست به سوی مرگ
برای من !
آن روز که دیگر نتوانم
کسی را دوست بدارم
خواهم مرد !
آی شمایان
که میدانید
شایستهی عشق مناید ...
مراقب باشید ، مراقب باشید
تا مرا نکشید...

موضوعات مرتبط: دلنوشته ها ، شعر
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل نوروزی

my village
I just wish to be
less educated and more intelligent
less clever and more wise
less knowledgeable and more iocent
more of mud and less of cement
Just like my village

برچسب:
نویسنده: ابوالفضل نوروزی
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل نوروزی